×××× ردپای بارون ××××

شعر و داستان کوتاه و حرفای گفتنی گاهی اوقات هم نقاشی

آغوشتو ازم نگیر

آغوشتو از نگیر

اینجور نکن منو رها

نابود نکن قلب منو

ترکم نکن ای بی وفا

هر کاری خواستی این دلم

کرد و شدش در چنگ تو

نمی دونست که می شکنه

از خرده های سنگ تو

نمی دونست از چشم من

جاری میشه سیلاب خون

این عشقی که ساختی براش

با رفتنت میشه جنون

اغوشتو از م نگیر

ارامشم رو می بری

این آبروی رفته رو

حتی خودت نمی خری

من آه و ناله می کنم

نفرین به تو بی چشم و رو

آغوشتو بردی و من

رفته ز دستم آبرو

من آه و ناله میکنم

نفرین به تو این سرنوشت

نفرین به اون دو دستی که

این بخت شوممو نوشت

من آه و ناله می کنم

آغوش تو آرامشم

رفته / درون سینه ام

آهی ز حسرت می کشم

 

 فاطمه دیشب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 20:39  توسط فاطمه   |