تبليغاتX
×××× ردپای بارون ××××

×××× ردپای بارون ××××

شعر و داستان کوتاه و حرفای گفتنی گاهی اوقات هم نقاشی

برای دیدن تو

من برای دیدن تو پر ز شوقم پر ز امید

من برای دیدن تو پل زدم رو شک و تردید

من برای دیدن تو جشن گرفتم لحظه ها رو

من برای دین تو  هی می خوندم این دعا رو

بار خدایا مونس  من در پناه خود شاد نگه دار

تا برسه هرچه زودتر لحظه ی شیرین دیدار

من برای دیدن تو پر درآوردم نازنینم

جای تو توی آسمان هاست من ولی روی زمینم

لحظه ها  رو می شمارم  دونه دونه تیک تیک و تاک

تا بیفته این دو چشمم به دو چشم معصوم و پاک

هر کاری بوده من کردم گاهی سخت و گاهی آسون

چون تو می خوای بعد دوری  باز دو باره باشی مهمون

 

 

فاطمه (این هفته )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 17:48  توسط فاطمه   | 

از جنس خودت

من از جنس خودت بودم

من از جنس شکستن ها

من از جنس رهایی ها

من ازجنس گسستن ها

من از جنس یه بال و پر

به اوج قله ها پرواز

همی کردم و رفتم

به اوج آرزوهام باز

تو از جنس خودت بودی

یه شیشه بادلی سنگی

به ظاهر نرم و بی آزار

به باطن سنگی و رنگی

من از جنس خودت بودم

گمانم بودکه دل رحمی

حقیقت تلخ و غمگین بود

ندارم بعد از این سهمی

نه از تو و نه از شیشه

نه از جنس شکستن ها

منم دل سنگ و بی روحم

به پیش این گسستن ها

 

فاطمه این ماه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 15:20  توسط فاطمه   | 

دیره

وقتی می یای که دیره برای دل سپردن

سنگی شده دل من گلای سرخش مرده

وقتی می یای که حرفام سکوتی پر ز درده

وقتی می یای که دستام گرما رو حس نکرده

وقتی می یای که وقت بودن ما تمومه

این یعنی عشقبازی به ما دوتا حرومه

فاطمه دیروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 16:29  توسط فاطمه   | 

شاعر روزهای آفتابی

شاعر روزهای بارانی

در زیر چتر خود به زمزمه ی زندگی گوش فرا می دهد

شاعر شب های مهتابی

از نور مهتاب در شب راه زندگی را پیدا می کند  

و تو که دنبال گرما و درخشندگی هستی

شاعر روزهای آفتابی باش

تا هر گل آفتابگردانی نظاره گر تو باشند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:2  توسط فاطمه   | 

تو دلبری

نمی تونم حرفی بگم

وقتی می ری جدا میشی

نمی تونم گریه کنم

وقتی که بی وفا میشی

بغض ترانه های من

بگو باید چه کاری کرد

که گرمای دستای تو

نره بشه دوباره سرد

نمی تونم حرفی بگم

نمی تونم گریه کنم

پشت سرت به جای آب

اشکامو من هدیه کنم

کجا می ری کجا می ری

این من تنها چی میشه

منم می یام منم می یام

نذار بشم عاشق پیشه

می خوام می خوام کنار تو

مثله یه آتیش بسوزم

نگاهمو توی چشای

درشت تو من بدوزم

می خوای بری می خوام نری

نه این وری نه اون وری

هر چی که شد برای من

تو دلبری تو دلبری

 

فاطمه )این ماه(

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 17:51  توسط فاطمه   | 

سال نو مبارک

سال نو رو صمیمانه به همه تبریک می گم

 

از اینکه دیر به دیر می یام معذرت یه سری مشکلات پیش اومده حل بشه زود به زود می یام

دوستدار شما فاطمه

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 11:43  توسط فاطمه   | 

سال نو مبارکه

قدم قدم فصل بهار پا می ذاره تو خونمون

می یاد تا باز جون بده با طراوتش به خونمون

می یاد تا سبزه و چمن لباس نو کنند به بر

شکوفه های آرزو سالی یه بار می دنند ثمر

از رسوایی گردو خاک پیداست کسی می یاد خونه

اونکه با ردپای سبز یه فصل با هامون مهمونه

اون که می یاد آینه  دیگه دنیار و تار نمی بینه

از بین گل های قشنگ صورتی ها رو می چینه

اون که می یاد هفت سین ما جلوه گر روی زمین

سیر و سماق و سرکه ، سمنو ها روهم ببین

امسال مبارکه با شه بر آسمون و زمین

هرچی غم رو دلا نابود بشه نازنین

امسال مبارک باشه  بر تو و هر ستاره

فاطمه این ماه

مبارکه مبارک  نوروز چه حالی داره

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 11:41  توسط فاطمه   | 

با من بمون

اگه تو با من بمونی            قول می دم آه نکشم

قول می دم به جای تو         بعد ازاین ماه بکشم

رمز قفل دلمو                      می ذارم به نام تو

روزگار و می کنم                   من فقط به کام تو

من برات غنچه می شم           تا تو بازم بکنی

من یه لبخند می زنم              تا تو نازم بکنی

قول می دم ستاره هاتو          نچینم از آسمون

روی هر برگ و درختی           حک شده با من بمون

من یه سایه میشم و            می افتم دنبال تو

تا که از غریبه ها                  نپرسم احوال تو

من میشم عین خودت          سر به زیر رو روبه راه

اگه توی عاشقی                 نباشه اینکار گناه

 

فاطمه    دیروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 10:19  توسط فاطمه   | 

بعد از این

بعد از این از تو چشام حرف دلو پاک می کنم

زیر آوار ملامت همه رو خاک می کنم

بعد از این از این ورا هرموقع که رد شدی باز

قصه ای از عاشقی برای ابرا تو  بساز

اگه گریه بکنند مثله منه رفته زدست

می بینی  حال دلم رو که چه جور شکست

قلب ابرا پاک و ظریفه و پر از امید

خدا اون روزو نیاره که توی رذل و پلید

برسه به آسمون های بلند عاشقی

یا بگی خودت یه پا گل شقایقی

بعد از این از این ورا کاشکی که پیدات نشه باز

برو برای مرداب قصه ی عشق و بساز

برو با جنس خودت دروغ بساز یه عالمه

جا برای موندن تو تازگی ها خیلی کمه

 

فاطمه این هفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 10:41  توسط فاطمه   | 

مثله قدیما

تو بیا مثله قدیما همدم و یار بشیم

پر شورو حس وحال ، توی دیدار بشیم

بیا دستاتوبگیرم زیر بارون بهاری

تا که باور بکنم غیر من یاری نداری

چتری باز نمی کنیم ما نیمه شب به زیر بارون

می رقصیم  با شرشر آب از دل خسته ناودون

تو بیا با دستای هم بسازیم یه آشیونه

هر کسی ما رو  ببینه فکر کنه شدیم دیوونه

که برای بودن هم اینقدر مایه می ذاریم

که با هم عاشق و مستیم  دوری را باور نداریم

تو بیا مثله قدیما  من و تو نرنجیم از هم

یادته معنا نداشتش برامون غصه ها وغم

تو بیا لونه ی عشقو نذاریم خراب کنه باد

نذاریم گلدونای ما  ببرند خنده رو ازیاد

تو بیا مثله قدیما همدم و یار بمونیم

زیر لب زمزمه ی گر باز قصه ی عشقو بخونیم

 

 فاطمه دیروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 10:40  توسط فاطمه   | 

می خوام اسیرت بکنم

  تو از ترانه برتری                     عشق نمی دی دل می بری

می خوام اسیرت بکنم                توچندتا واژه ی قشنگ

دوست دارم دوسم داری               من شیشه امو تو جنس سنگ

می خوام اسیرت بکنم              باز می ری و پر می زنی

سالی یه بارهم نشده                 به لونه امون سر بزنی

وقتی اسیرت بکنم                    گریه حروم میشه برام

قد هزارتا آسمون                 دوست دارم تورو می خوام

وقتی اسیرت بکنم                   نمی ذارم گریه کنی

نمی ذارم اشکاتو تو                به شبنما هدیه کنی

می خوام اسیرت بکنم              با چی خودت بهم بگو

قفس / نفس /هوس              هر چیزدیگری هست خودت بیا بهم بگو

وقتی اسیرت بکنم                نمی ذارم که خسته شی

نمی ذارم تو عشقمون           یه ذره تو شکسته شی

وقتی اسیرت بکنم                 رنگین کمون میشی برام

سرخ و سفید و آبی                 هر رنگی که بخوای می خوام

وقتی اسیرت بکنم                اصلا میشه اسیرباشی

وقتی که رو قلب و دلم            شعله ی عشقو می کشی

نه نمیشه اسیر باشی              اسیر نباش و باز بمون

ترانه ای برای من                از عشق بی نشون بخون

اصلا میشه اسیر باشی           نه نمیشه عزیز جون

پس بیا و برای یه بار           حرف توچشمامو بخون

 فاطمه

این هفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 10:38  توسط فاطمه   | 

گریه نکن

گریه نکن گریه نکن   گریه که در مون نمیشه

ناله نکن آه نکش       زندگی آسون نمیشه

هدر نده اشکاتو  تو به پای غصه ها و غم

هرکسی مشکلی داره گاهی زیاد و گاهی کم

مثله یه تار عنکبوت مشکلات دورت می زنند

صبر و امید می تونند اونا رو از تو بکنند

یه روز دو روز نیست روزگا باید همش صبور باشی

برای تاریکی ها تو  سعی کن که کوه نور باشی

یه روز دو روز نیست روزگار  خودت که بهتر می  دونی

اگه تو غصه غرق بشی خیلی جوون نمی مونی

فقط تو نیستی که همش دنبال درمون دلی

فقط تو نیستی که همش حمل می کنه یه مشکلی

فقط تو نیستی که همش تو مشکلات غلط می زنی

یه کم چشاتو باز کنی  حقیقتش مثله منی

یه روز دو روز یه ر وزگار  سعی کن همش صبور باشی

برای تاریکی ها تو  باید یه کوه نور باشی

فقط تو نیستی که چشات سرخ میشه از خون دلت

به لطف پر وردگار حل میشه  هر مشکلت

به لطف پروردگار با سعی تو و امید

قدم قدم می رسه صبح قشنگ و سفید

فاطمه دیروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 11:6  توسط فاطمه   | 

تک ستاره ام

دیوونگی ها مو بذار عزیز به پای تقدیر

سر قرار امشب زودی بیا نشه دیر

امشب قرارمون ما  ز یر ستاره ها نیست

تو تک ستاره ام باش بی تو ستاره ای نیست

جز  تو نه آسمونی نه ابری هست نه بارون

جز تو نه لبخندی هست نه چهره ای پریشون

نه شبنمی  به گلبرگ پیدا میشه نه  ماهی

جز تو فقط یه رنگ هست سیاهی و سیاهی

جز تواگه منی بود قربانی راه تو

جز تو اگه خنده بود فدای یک آه تو

جز تو اگه زنده بود   قسمتی ازجون من

بیا بگیرمال توست سرخی این خون من

سر قرار امشب ستاره ی زمینی

دوست دارم چون که تو برتر و بهترینی

بعد از قرار امشب منو به یادت  بیار

هربار دیدی عاشقی می سوزه در انتظار

هر بار دیدی چهر ه ای گریون شد و نا امید

شاید واسه اینکه جواب نه رو شنید

شاید مثله منه که برا هزارمین بار 

به تک ستارم می گم نه رو نگو تو اینبار

فاطمه  دو روز پیش

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 11:5  توسط فاطمه   | 

چی بگم

چی بگم وقتی نفس هام  می میرند پشت سر هم

وقتی تو باغچه ی احساس لونه کرده مرغک غم

چی بگم وقتی سکوتم شده سرور وجودم

وقتی من حتی تو آیینه شبیه خودم نبودم

چی بگم حرفی نمونده چی بگم سکوت جوابم

از حالا تا آخر عمر خسته امو می خوام بخوابم

چی بگم هیچی نمی گم و سکوت ادامه داره

امشبم چشای ابریم خیس و داره می باره

من نوشتم چند تا واژه  برای شروع فردا

اگه تو فردا بیایی گم می شند غصه و دردا

 

فاطمه سه روز پیش

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 11:3  توسط فاطمه   | 

شروع دوباره

 

بعد از مدتی آپ نکردن به دلیل مشکلاتی

آمدم به امید خدا بتونم بازم شعر گفتنم رو ادامه بدم

و ممنون از کسایی که نظرگذاشتن

دوستدار شما فاطمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 11:1  توسط فاطمه   | 

بر می گردم به زودی

مدتی به علت کسالت  از شعر گفتن افتادم شما عزیزان که سر می زنید واقعا من رو

خوشحال می کنید

 

دوستدار همیشگیتون

فاطمه

زودی بر می گردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 9:27  توسط فاطمه   | 

خوش آمدید

سلام

باعرض معذرت از کسانی که به این وبلاگ سر زدند ولی با مطلب جدیدی

مواجه نشده اند برای مدتی این وبلاگ مطلب جدیدی نخواهد داشت ولی

 همچنان بعد از مدتی غیر فعال بودن به کار خود ادامه میدهد.

 

دوستدار شما

فاطمه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:40  توسط فاطمه   | 

خوش باشید

سلام

این پست فقط برای خوش آمد گویی

 

و

خوش باشید و خندان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:25  توسط فاطمه   | 

سلام

سلام


فقط در حد سلام به همگي

يه مدت نيستم دير به دير مي يام با معذرت خواهي از همه ي دوستان

به ويژه چرك نويس ساسان و نسيم سحري


دوستدار شما فاطمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:18  توسط فاطمه   | 

...

باسلام

به علت مشكلاتي اين وبلاگ براي مدت (چند هفته يا چند ماه آپ نميشود با عرض معذرت از دوستان

بخصوص نسيم سحري و چرك نويس ساسان  اگه زودتر شد خبرتون مي كنم )



دوستدار شما فاطمه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:1  توسط فاطمه   | 

مثله فاصله ای

فاصله بین ما غوغا می کنه

فاصله رفاقتو خرد می کنه

 مثله تو که عشقو بی رنگ می بینی

مثله تو که دنیا رو سنگ می بینی

 تو ولی یه روز می یای که دیر میشه

تو ولی یه روز می یای که پیر میشه

 لابه لای زندون ثانیه ها جوونیمون

تو یه مشت خاطره مهربونیمون

 تو مثله فاصله ای بلای جون

نا رفیق زندگی نا مهربون

 تو مثله فاصله ای زیاد و دور

نمی بینی قلبمو با چشم کور

فاطمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:7  توسط فاطمه   | 

حرفه ای عشق

من حرفه ای عشقم دلداده وشکسته

دلبسته به نگاهی که تا همیشه بسته

من حرفه ای عشقم آواره ام در این شهر

با کوچه های بی روح در دشمنی و در قهر

صدها ترانه بر لب آشفته روح و غمگین

در دل به یاد دلبر صدها امید رنگین

من حرفه ای نبودم وقتی به تو رسیدم

آنچه شنیده بودم آنی نشد که دیدم

وقتی به تو رسیدم شدم شبیه یک خواب

آرام به ظاهر اما در واقع بی تب و تاب

من حرفه ام تو هستی دلدادمو شکسته

جز تو دل هر چه در داشت روی غریبه بسته

من حرفه ای عشقم پیداست ز روی ظاهر

بر گردنم نشاندی عشق را توچون جواهر

من حرفه ای تر از قبل با دیدنت شوم باز

از چشم بسته ات پیداست عشوه و ناز

 

فاطمه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:2  توسط فاطمه   | 

گلهای مردابی

تو از عرض و تو از طول تمام لحظه های من کمی غمگین  کمی لرزان

کمی کم رنگ خواهی رفت

تو از عرض و تو از طول خیابان سراسر آه

کمی مشکی کمی آبی کمی کم رنگ خواهی رفت

کمی کم رنگ کمی لرزان بدون ردپایی که ماند از تو و راهت

از اینجا تا نهایت کمی کم کم خواهی رفت

من از عرض خیابان ها من از طولی سراسرآه می پرسم

که آیا رفته ی من را نشانه دیگری همراه نبودشکه دنبالش روم کم کم

و آنها ندانم چه پاسخ بر لب آرند

ولی من گر در بی نهایت ببینم بار دیگر

 باز تو را

با لهجه ی شیرین گلهای مردابی می شناسم

 

فاطمه  ۷/۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:23  توسط فاطمه   | 

فانوس شبم

از خودم برات بگم از خوده گمشده باز

از خودم برات بگم از خود غرق نیاز

از خودم برات می گم من یه فانوس شبم

روزا آروم و کسل  شبا تو سوز وتبم

من یه فانوسم و تو یه مسافر توی شب

تو منو می خوای و من  تن داغم توی تب

تو  منو می خوای و من با تو معنی می گیرم

تو قدم قدم جلو  می ری و من می میرم

مثله تو توی یه شب  مثله تو توی یه تب

مثله تو توی یه راه   مثله تو بدون ماه

تو با روز جون می گیری  من با روز مردنیم

تو باروز خوشحال و شاد   من با روز رفتنیم

تو می خوای فردا بیاد ولی من مال شبم

اگه خورشید بیادش می مونه آه رو لبم

من با خورشید  رقیبم  اون باشه من می میرم

اگه شب باشه فقط     دستاتو من می گیرم

اگه ماهو ببینی  منو از یاد می بری

اگه خورشیدت بیاد  منو راه نمی بری

تو یادت می ره که من فانوسم مال شبم

تو یادت می ره شبا واسه تو توی تبم

شبا با من می مونی شبا بام مهربونی

ولی تا فردا بشه   اسمم نمی دونی

من و تو همسفریم ولی روز جدا میشیم

من می رم دنبال شب من و تو ما نمیشیم

فاطمه این هفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:56  توسط فاطمه   | 

خواب چشمات

خواب چشماتو ندیدم تو بگو امشب چرا

بوسه از لبات نچیدم  تو بگو امشب چرا

با تو رو کشتی نبودم  تو بگو امشب چرا

قلبتو من نربودم        تو بگو امشب چرا

 

قصرمون گم شده بودش انگاری تو آسمون

ماه نمی دونست کجاست تا بیاد به خونمون

تو بگو امشب چرا      بالامون خسته بودند

چرا درهای خیال        روی ما بسته بودند

نکنه ستارمون         غیر ما کسی رو داشت

قبلنا هر جا می رفت     یه نشونه ای می ذاشت

تو بگو امشب چرا         کسی نذری نمی داد

برای پاکی عشق        برای دلای شاد

تو بگو امشب چرا          نمی یاد به خونمون

اون فرشته ای که گفت    بمونیم ما مهربون

خواب چشماتو ندیدم      حالا من من چه کنم

بوسه از لبات نچیدم        حالا من من چه کنم

چرا امشب نبودش  کشتیمون تو آسمون

چرا ما نبودیم دوباره سوار اون

چرا ابرای خیال پس و پیش نمی شدند

چرا امواج خیال ریش و ریش نمی شدند

خواب چشماتو ندیدم تو بگو من چه کنم

بوسه از لبات نچیدم تو بگو من چه کنم

طعم لبهات شیرینه

نکنه یکی دیگه تو رو تو خواب می بینه

فاطمه این هفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:29  توسط فاطمه   | 

دل من کوچیکه

دل من طاقت سوختن نداره

دل من کوچیکه زود خسته میشه

دل من جدایی رو دوست نداره

دل من جنس دلش جنس شیشه

 

دل تو بزرگتر از دل منه

می تونه تا فردا طاقت بیاره

می تونه نسوزه تو فاصله ها

گرچه که جدایی رو دوست نداره

 

دل من بگو بهش چی کار کنه

تو می ری روزای اون شب نمیشه

هرکی از دور ببینه می فهمه که

کوله باری غم به دوشش می کشه

 

دل من کوچیکه و بزرگ میشه

یه روزی قد تو میشه اون صبور

هر چقدر جاده و کوه ودشت و راه

باشه اون نمی ناله از راه دور

 

یه روزی بزرگ میشه این دلکم

می تونه روزاش بره و شب بشه

دیگه اینقدرنمی گه از عاشقی

تا که خورشیدم جون به لب بشه

 

دل من طاقت سوختن نداره

لآ اقل تاوقتی کوچیکه بمون

وقتی اون بزرگ شدش و اون صبور

برو تا دروازه های آسمون

 

فاطمه دیروز

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:58  توسط فاطمه   | 

فاصله

خواستم چند قدم بردارم

تا از تو فاصله بگیرم

و تو را از دور تماشا کنم

ولی تو همراهم آمدی

تو درقلبم بودی

و فاصله تنها مانده بود و

ما را تماشا می کرد

فاطمه امروز الان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:48  توسط فاطمه   | 

مرا به زندگی معرفی کنید

مرا به زندگی معرفی نمی کنید

منم کمی بزرگتر از خودم

سلام سلام

ستاره های روشن

 سلام سلام

ستاره های آسمان

کمی بزرگتر از خودم شدم

پیداست نه !

کمی بزرگتر از شعار و رنگ

کمی سفید تر از سیاه و تار

کمی لطیف تر از

گل ؟ نه

باران ؟ نه

کمی لطیف تر از تکه سنگ

سلام سلام

جواب من که واجب است

چرا نمی دهید

چرا سکوت می کنید ؟؟؟

یکی نبود ؟

هیچ کس نبود ؟

یکی نبود و دیگری نشسته بود

که دیگری جواب دهد سلام من

که دیگری بشکند سکوت را

که دیگری ...

که دیگری ؟؟...

 

که دیگری معرفی کند مرا

به زندگی

مرا به زندگی معرفی نمی کنید

به شوق وذوق من جواب نمی دهید

سکوت می کنید ؟!

سکوت

تمام زندگیست ؟

کمی بزرگتر از خودم

به روی پای خود راه می روم

سلام خویش را آیا

به آینه باید جواب دهم؟

تو چه

زبان بریده ای ؟

کسی زبان دار را

در این حوالی ندیده ای ؟

تو چه لطیف تر از منی ؟

بزرگتر؟

سفید تر؟

پیدا نیست !

شب است و دگر هیچ پیدانیست

و آینه نیز سکوت می کند

سلام سلام ستاره  ها

شما که نور ز خود دارید

جواب دهید مرا

مرا به زندگی معرفی کنید

 

فاطمه امروز الان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:33  توسط فاطمه   | 

گاهی

گاهی به زندگی فکر می کنم

گاهی به آنچه بینمان گذشت

گاهی به ابتذال می روم

گاهی به گاه گذشت

گاهی پی دلم

گاهی گرسنه ام

گاهی درون خواب

گاهی به زندگی فکر می کنم

چندین هزار چشم دیده ام

چندین هزار دست وپا

گاهی شبیه من هیچ یک نبوده اند

گاهی همه گویی که من بوده اند

گاهی به تاریخ فکر می کنم

امروز سه شنبه است

نه نه اشتباه شد

گاهی اشتباه می کنم

چندین هزار دست و پا

در گور خاک شده اند

گاهی به گور فکر می کنم

گاهی نمی روم به خواب

چندین هزار مراسم خاکسپار ی

گذشته است حتما زیاد

چندین تولد و چندین نفر

پدر و مادر شده اند حتما زیاد

از بین این همه تنها  چند نفر

نامشان به یاد ماست

امام علی –ادیسون  – دکتر حسابی – مایکل ...

وبقیه گویی که هرگز نبوده اند

گویی که درون گور زاده و مرده اند

گاهی به زندگی فکر می کنم

گاهی غرور می گیردم

گاهی احساس ضعف می کنم

من با خدا حرف می زنم

او گوش می کند

گاهی جواب می دهد

گاهی فراموش می کند

فهمیده ام مهم نیست

گاهی چه می کنم

فهمیده ام مهم نیست

هر آنچه می کنم

تنها یه چیز  تنها یه کس تنها یه راز

فکر کردن به زندگی گرچه درست خطاست

تنها یه چیز یه کس مهم است تا فکر کنی به آن

آن هم خداست

اوراهگشا زندگی او پاسخ سوال های بی انتهاست

آرامشم از اوست

طغیان من از اوست

هر آنچه هست و نیست

او عین زندگیست

فاطمه امروز

الان

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:49  توسط فاطمه   | 

گریه داره

دیگه به من نگاه نکن نگاهتو تباه نکن

قلب سیاهتو دیگه اسیر یک گناه نکن

آینه و شمعدون نمی خوام نقره والماس نمی خوام

هرچی بگی هرچی بدی  دیگه با تو راه نمی یام

پاتوی قصر تو واسه یکبار نمی خوام بذارم

قلبتو بردار و برو   دیگه تو رو دوست ندارم

بپرس  چرا تا بت بگم  قیمت قلب من بالاست

جواهرات مال خودت چشمای تو پر ادعاست

چشمای من دست تو رو پا به پای اونی دیده

که هرشب از تو آسمون ستاره هامو می چیده

چشمای من دیده تو رو چشم تو چشم یه ساحره

داره دل سیاهتو به شهر ارواح می بره

من می دونم چی بت می گه  : شاهزاده ی والا مقام

پیدا میشه خیلی کم و چیزی که هست دختر خام

چیزی که هست چشمای مست موهای پر پشت وبلند

اینا همش گریه داره  نمی فهمی بازم بخند

برو پی هزارتا عشق  من با تو کاری ندارم

ولی بدون عشق یکیه  بدون من ازتو بیزارم

فاطمه امروز الان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 2:36  توسط فاطمه   |